تنها آرزو !!!!!
روزی روزگاری یکی از دانش آموزان نحیف و ظریف و لاغر و بذبخت و ... تیزهوشانی وقتی داشت برگه های امتحانی شو مرتب میکرد لابلای برگه ها یه چراغ جادو رو پیدا کرد ! اون موقع سریع دست کشید روی چراغ !
دید یه غول زشت خیک گنده اومد بیرون ! اما خونسردی شو حفظ کرد چون از اون بدتر هم دیده بود ( ناظم شون ! )
غول با سر و صدا فین شو بالا کشید و گفت : چیه ؟! چیکار داری ؟؟؟
دانش آموز بدبخت که ذوق مرگ شده بود گفت : میتونم یه آرزو کنم ؟
غول یه نگاه عاقل اندر سفیه کرد و گفت : نوچ !
دانش آموز سمپادی بیچاره گفت : خواهش میکنم بزار یه آرزو کنم !
غول که دلش سوخته بود گفت : باشه ! فقط سریع !
دانش آموز قصه ما هم گفت : من آرزو میکنم که کنکور نفر اول بشم !
اما از اونجایی که غول مزخرف قصه ما آلزایمر داشت ( مال بلاد چین بوده ) فکر کرد که دانش آموزه آرزو کرده که کنکور نده ... پس در نتیجه قانونی اومد که کنکور حذف بشه !!!!!
:: بازدید از این مطلب : 802
|
امتیاز مطلب : 401
|
تعداد امتیازدهندگان : 106
|
مجموع امتیاز : 106